تبليغاتX
نوشته های نانوشته - شورولت كامارو

شورولت كامارو، اتوموبيل محبوب من.

ساختار آن به گونه اي است كه وقتي پشت فرمان مي نشيني، مجبور مي شوي كمي نشيمن گاهت را به فرمان نزديك كني، تكيه دهي بر پشتي صندلي اي كه شيب اش نسبت به اتومبيل هايي كه اكنون رايج اند، بيشتر است. و همين باعث مي گردد تا احساس كني روي مبل خانه ات لم داده اي. كاپوت سر بالاي اتومبيل باعث مي گردد كه مجبور شوي سرت را كمي رو به بالا بگيري و دنيا را از نوك بيني ات ببيني. دو دستت را كه روي فرمان بگذاري، ديگر شده اي يك امريكايي تمام عيار. حالا احساس مي كني كه تمام خيابان تحت فرمان توست. احساس مي كني كه توي خانه ات نشسته اي و همان گونه كه اختيار خانه ات را داري، مختار بر تمام خيابان هاي شهر هم هستي. مي تواني جولان دهي و هر كاري كه دلت مي خواهد انجام دهي. احتياجي به اندازه گيري زياد هم نيست. هر قدر هم كه بخواهي كيپ اتومبيل ديگري پارك كني، باز هم 50- 60 سانتي متر فاصله داري. در عين حال كه مالك دنيايي، از همه فاصله اي مطمئن داري و هرگز بيش از اندازه نزديك شان نمي شوي.

نه فقط كامارو، كه هر ماشين امريكايي از دوران گذشته چنين احساسي به تو مي دهد. هر بار كه سوار اتومبيل شخصي ات مي شوي، احساس قدرت سراسر وجودت را فرامي گيرد، و احساس مالكيت بر تمام دنيا. و تازه تصادف هم كه بكني، بدنه خودروات آنقدر محكم است كه چندان خطري برايت ايجاد نمي شود.

كمك فنرهاي بسيار نرم آن ها هم باعث مي گردند تا از چاله اي كه عبور مي كني، هر قدر هم عميق و گودال وار باشد، احساس چندان بدي به تو دست ندهد و راهت را ادامه دهي. هيچ خيابان و بياباني نمي تواند جلوي تو را بگيرد، و تو در هر شرايط رو به جلو می روي. و اين اعتماد به خودرو و كارايي آن گاهي باعث مي شود كه احساس كني واقعاً حاكم دنيايي و دنيا زير پايت، توي باتلاق هم حاضري با آن وارد شوي، اما آن جاست كه جا مي ماني و حالا ديگر وزن خودرو ات آنقدر زياد است كه نمي تواني حركت اش دهي، و بايد جرثقيل، محصولي ديگر از شركت جنرال موتورز، خبر كني. گاهي اعتماد به نفس كاذبي که اتومبيل امريكايي به تو مي دهد، مشکل ساز است.

 

وقتي سوار اتومبيلي اروپايي مي شوي، بايد اتوكشيده در آن بنشيني. حواست هميشه به اطراف باشد كه كسي با تو تصادف نكند، و تو هم با كسي. هميشه ضريبي از محدود بودن امكانات خودرو ات همراهت است. و هميشه سعي مي كني احترام بگذاري به سايرين، تا آن ها هم به تو احترام بگذارند. مصرف بنزين خودرو ات نسبت به مدل هاي امريكايي بسيار پايين تر است، چون تو مي داني كه قيمت بنزين چقدر زياد است. مي داني كه سواري شخصي ات همه جا نمي تواند برود، هميشه سالم نيست، و همه جا كارايي ندارد. بنابراين هميشه خودرو ات را قبل از استفاده آزمايش مي كني، و هميشه سعي مي كني بيشترين محاسبات را داشته باشي تا كمترين خطر متوجه ات باشد. كاپوت آن رو به پايين است و باعث مي شود هرقدر كه بخواهي به مانع نزديك شوي، و حتي خودرو ات را به آن بچسباني تا جاي كم تري اشغال كند و چند نفر ديگر هم بتوانند از خيابان، قسمتي از شهر، قسمتي از مالكيت عمومي استفاده كنند.

وقتي سوار اتومبيلي اروپايي مي شوي، هميشه يادت هست كه در شهر زندگي مي كني، و شهر ملك شخصي ات نيست و بايد به ديگران احترام بگذاري. و هميشه وقتي سوار اتومبيلي اروپايي مي شوي، به ماشين هاي امريكايي فحش مي دهي كه جاي دو خودرو را اشغال مي كنند و فكر مي كنند شهر را خريده اند!

 

سوار خودرو روسي كه مي شوي، احساس خوبي داري. بدنه اش انگار محكم است و موتوراش گويي مثل ساعت كار مي كند. اما يكي دو سال بعد كه موتوراش به خرج مي افتد، بيچاره ات مي كند و هرچه بيشتر خرج اش مي كني، معايب اش بيشتر نمايان مي شوند. بعد از مدتي متوجه مي شوي كه در انتخاب خودرو اشتباه كرده اي. اما خيلي دير شده. صاحب اول و آخرش خودي هستی. چاره اي نداري جز اينكه اتومبيل را گوشه اي بگذاري و خودروي ديگري براي خودت دست و پا كني.

كساني كه از خريد اين خودرو منعت مي كردند، حالا آمده اند و مي گويند: ديدي! ما كه بهت گفته بوديم. و تنها دليل خريد تو براي آن خودرو اين بوده كه خوب ارزون بود. تا آخر عمرت به روس و جنس روسي فحش مي دهی.

 

ماشين ژاپني آنقدر كوچك است كه ترجيح مي دهم به آن فكر هم نكنم. ماشين هايي كه ارزان است و خدمات پس از فروش بسيار گراني دارد. بي خيالش شده ام.

 

سوار سمند كه مي شوی از هيچ طرف ديد نداری. هرجا را كه بخواهم نگاه كنی يكي از ستون هاي ماشين جلويت را مي گيرند. موتورش عيب هاي بسيار دارد. و از همه مهم تر ترمز ندارد. براي اينكه ترمزهايش بهتر شوند، لنت هاي عقب را با لنت نيسان عوض مي كنی. بهتر مي شوند و تو مي خندی به اينكه لنت خودرويي ديگر بهتر از لنت هاي فابريك سواري ات عمل مي كنند. كمك فنرهاي سمندت بسيار بد عمل مي كنند و كوچكترين دست انداز باعث مي شود تا نيم متر بالا و پايين بپری. موقع فروش ماشين يادت هست كه عليرغم قيمت بسيار بالاي آن نسبت به بازار جهاني، تنها به خاطر گارانتي و كارت طلايي آن را انتخاب كرده بود.

 

 

و حالا خوش به حال خودم که گواهینامه ندارم و اتومبیل نمی خرم. وسیله سواری ام دوچرخه است. ارزان. مطمئن. و کم سرعت.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:25 توسط من |