تبليغاتX
نوشته های نانوشته - داستان

زيتون

 

 

شايد مقايسه بين خودش و زيتون بسيار بي‌ربط به نظر برسد، اما اين درست همان جمله‌اي بود كه او گفت: «اگه به من هم به اندازه‌ي زيتونهات اهميت مي دادي، وضعيتم اين نبود.»

 

 

بگومگو از چند ساعت قبل شروع شده بود؛ شايد.

احتمالاً اول هر بگومگويي كه بگومگو نيست. با يك حركت غلط كوچك، يك متلك معمولي و مانند اين‌ها شروع مي شود و بعد هم مي‌رسد به ربط دادن خيلي چيزهاي بي‌ربط ‌تر از ... و شقيقه به هم. و به همين خاطر است كه مي‌گويم بگومگو شايد از چند ساعت قبل شروع شده بود. از يك متلك ساده شايد.

 

 

جمعه‌اي بود مثل خيلي جمعه‌ها و روزهاي ديگر. با اين تفاوت كه متلك و دعوا از همان ابتداي صبح شروع شده بود و حالا ديگر يادم نيست كه شروعش با من بود يا او.  تازگي‌ها خيلي دعوا مي كرديم. (راه حل معقول بزرگ‌ترها معمولاً آوردن كسي بود كه كمي به زندگي‌مان رنگ و روي تازه بده، بچه.) از چيزهاي خيلي ساده شروع مي شد و بعد هم قهر، يعني چند ساعت در لاك  خودمان فرورفتن و دوباره آشتي. و در اغلب مواردي كه قهر نبوديم و سعي مي‌كرديم مشكلات‌مان را بسيار منطقي حل كنيم، به اين راه حل مي رسيديم كه اگر اين سال گند تمام شود، اوضاع بهتر خواهد شد.

يكي از خوبي‌هاي هر دوي‌مان اين بود كه ‌مي‌توانستيم لحظه‌اي چنين اعتقادي داشته باشيم و چند دقيقه بعد، آدم‌هاي خرافاتي را مسخره كنيم.

 

 

پدر من شمالي است، اهل اطراف لاهيجان. مادرم هم.

آن‌ها به شمالي بودن خود افتخار ‌مي‌كنند.

برادر كوچك‌ترم از شمالي بودن خود متنفر است.

من احساسي در اين مورد ندارم، جز در يك مورد: غذا.

و اين يكي از عمده‌ترين مشكلات من است.

 

 

هيچ موضوعي براي يك گيلاني مهم‌تر از شكم نيست. (بديهي است كه تجربه‌ي من در اين مورد ‌مي‌تواند تا حدود بسيار زيادي قابل اطمينان باشد.) تحقيقات چند ماه گذشته بر روي 2000 مرد انگليسي نشان داد كه اكثر آن‌ها به تيم فوتبال مورد علاقه‌ي خود وفادارتراند تا به همسرشان.

احتمالاً در مورد گيلاني‌ها، غذا و همسر بايد مورد تحقيق قرار گيرند.

 

 

گيلاني‌ها علاوه بر اين‌كه به غذا بسيار اهميت ‌مي‌دهند، احترام خاصي نيز براي چاشني غذا قايل‌اند. بسياري از اوقات ما يك نوع غذا داشتيم با شش يا هفت نوع چاشني. باقالا، سبزي خوردن، ترشي، ماست، كاهو، سير، زيتون و ... و همه‌ي اين‌ها براي يك وعده‌ي غذايي.

و اين يعني مشكل. يعني اين‌كه هر قدر هم دور از مبدأ غذايي‌ات زندگي كني، بايد اين‌ها را براي خودت فراهم بياوري.

 

 

وقتي زنم آن جمله را گفت ‌مي‌توانستم بخندم، اما نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد كه به‌جاي آن گفتم: «آره تو كه راست ‌مي‌گي.»

سعي كردم جمله‌ام را با بي تفاوتي هرچه تمام‌تر ادا كنم كه برداشت بدي نكند. از طرفي انتهاي وجودم كسي ‌مي‌خواست كه برداشت‌اش تا حد امكان بد باشد.

بخش شيطاني وجودم دوباره قدرتمند شده بود و داشت به جمله‌ي معروف خودم، شيطان خداست، نزديك ‌مي‌شد.

نمي‌دانم چرا، اما واقعاً ‌مي‌خواستم اذيت‌اش كنم.

 

 

دوستش داشتم؟ در واقع فكر ‌مي‌كنم بله، واقعاً دوستش داشتم.

ازدواج ما از آن ازدواج‌هاي رمانتيك بود. مدت‌هاي زيادي با هم آشنا بوديم و به هم نامه و هديه‌هاي جالب و جذاب ‌مي‌داديم. و بعد هم ازدواج.

هنوز هم وقتي ‌مي‌ديدمش ته دلم غنج ‌مي‌زد و هنوز هم بعد از اين همه سال، نمي‌توانستيم دوري هم را تحمل كنيم. به واقع همين از صبح تا عصر هم كه از يكديگر دور بوديم، بسيار سخت ‌مي‌گذشت.

اما زنم شمالي نبود.

 

 

درست وقت نهار بود كه هر دوي‌مان بي خودي عصباني شده بوديم. تقريباً همه‌ي غذا را گذاشته بود روي ميز كه من يادم آمد: «زيتون ...» و شاه كليد پيروزي همين بود.

- لابد بازم يادت رفته كه زيتون رو توي آب بگذاري؟

از اين جمله‌ي كاملاً شكمي‌ام واقعاً عصباني شده بود و گفت: «ول كن بابا. كي تو اين اوضاع و احوال ياد زيتونه.» يا چيزي شبيه به اين.

 

 

براي ماندگاري زيتون، آن را در آب نمك زياد شور ‌مي‌كنند و دقايقي پيش از استفاده، بايد چند بار آن‌ها را آب كشي نمود. و او يادش رفته بود.

‌مي‌توانستم بروم و اين كار را بدون دعوا انجام دهم و غذايم را با خير و خوشي تمام كنم.

براي خودم زيتون آماده كردم، اما نه بدون دعوا. تصميم داشتم او را بچزانم، كه فكر ‌مي‌كنم اين كار را كردم.

 

 

- يعني چي؟ بعد از اين همه سال نمي‌دوني من عاشق زيتونم؟

- پس من چي؟ پس علايق من چي ‌مي‌شه؟ تا حالا بهش فكر كردي؟

با خونسردي گفتم: «تو هم سرجاي خودت، اما الان وقت زيتونه.»

دوست داشتم بازي ادامه پيدا كند. و درست به همين خاطر آن جمله را گفتم.

- واقعاً كه. اگه به من هم به اندازه‌ي زيتونهات اهمنيت ‌مي‌دادي كه وضعيت‌ام اين نبود.

‌مي‌توانستم بخندم. خيلي بي ربط بودند به هم. اما بازي حكم ‌مي‌كرد كه بگويم: «آره تو كه راست ‌مي‌گي.»

 

 

براي هر دوي‌مان با عصبانيت غذا كشيد. جمله‌اي لايق رفتار من پيدا نمي‌كرد، شايد، كه اين طور صورتش گُر گرفته بود. من هم منتظر بودم تا ضربه‌ي كاري را بزنم.

همين كه خواست حرفي بزند گفتم: «لابد نمي‌خواي مثل برنامه‌هاي تلويزيوني بگي «ما زندگي‌مون از اول اشتباه بوده و تو جوونيت رو پاي من ريختي.» ها؟»

نگاهي كرد كه فكر ‌مي‌كنم «شما مردها همه‌تون مثل هم هستيد» معني ‌مي‌داد.

 

 

مطمئن بودم كه بازي زيادي كش پيدا كرده. سر ميز نشستم با يك ظرف پر از زيتون. حرفي نمانده بود. ‌مي‌خواستم بخندم به اين بازي. خوشحال از مات كردن حريف بودم. اما ديدن چشم‌هاي متورم و بغضي كه سعي ‌مي‌كرد فرو دهد، اجازه‌ي خنديدن نمي‌داد. قبل از اين‌كه اشك‌هايش سرازير شوند، به سمت اتاق خواب دويد.

تا اين جاي بازي را مطمئن بودم،  اما در مورد بقيه‌اش چيزي نمي‌دانستم. تصميمم را گرفتم.

قبل از رفتن به اتاق خواب بايد كمي غذا مي‌خوردم، البته با زيتون.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:57 توسط من |