به آسمان نگاه ميكنم
نه لكهي ابري
نه ماه / نه ستاره
آسمان ميچرخد / ميچرخم
نه آبي ِ آرامش.
چرخ ميزنيم
به بلندا ميرويم / به حضيض
و باز تويي كه گاهي نگاهم ميكني
و باز تويي كه دستهايت يخ كرده.
و چرخ ميزنم
در گرماي بدنت رها ميشوم
يخ ميكنم يخ ميكني
و سكوت علامت رضاي من و تو ميشود.
چرخ ميزنم.
به آرزوي ديدار كسي به بالا ميرويم
به آرزوي آمدن كسي به پايين
پايين و بالا ميكنيم
چرخ ميزنيم
كه چرخ كسي در آمدن پنچر شده
و روي ماه كسي اسيد پاشي
آمدن كسي امروز نسيه است و فردا نقد
و كسي توي اين تاريكي چراغ ندارد.
چرخ به چوب مان گير ميكند
به ناصواب انديشه ميكنيم
و ديگر چرخ مان نمي آيد
آسمان هميشه آبي نيست
گاهي هم سرخي غبار ميبردمان
چرخ اول را كدام نزديم؟
به زمين ميافتم
دستي يخ كرده، لبي يخ كرده
تني آرزوي تني ديگر را به گور خواهد برد
اشك توي چشم كسي حلقه ميزند
دستي توي گل و لاي گير كرده
و تني آرزوي تني ديگر ...
آسمان به چرخَش نمي ارزيد ...
روي همين زمين
با ما باش!