تبليغاتX
نوشته های نانوشته

دني دقيقاً شانزده سال و سه ماهش بود كه ترجمه ي فرانسه ي كتابي كه مدت ها دنبالش بود را به دست آورد؛ بوف كور نوشته ي صادق هدايت، كه محمد، هم كلاسي اش هميشه از آن تعريف مي كرد.

دني، پسري تا حدودي گوشه گير، كمي اخمو و باهوش بود و بيشتر اوقات اش را به فكر كردن مي پرداخت، برخلاف بسياري از هم سن و سال هايش. روش بعضي از آنها، مثل محمد را هم كه وقت خودشان را به كتاب خواندن تلف مي كردند، نمي پسنديد. تا قبل از پانزده سالگي، پنج كتاب خوانده بود، كه همه ي آنها مهم و تفكر برانگيز بودند. آخرين كتاب را حدود يك سال پيش خوانده بود و از آن موقع داشت به آن فكر مي كرد. با اينكه اصولاً از داستان خوشش نمي آمد، راضي شده بود كه بوف كور را بخواند، فقط به خاطر محمد و اصرارهايش.

وقتي دني هفده سال و شش ماه از عمرش گذشت، به اين نتيجه رسيد كه در تمام عمر كوتاهش دردهاي بزرگي داشته. دردهايي كه روح او را ذره ذره مي خوردند و نابود مي كردند. و كتاب بوف كور، به او اين اطمينان را بخشيده بود كه واقعاً دردهايش بزرگ اند.

وارد كالج كه شد، متوجه شد كه دردهايش بدجوري آزارش مي دهند و بايد حتماً راهي براي تخليه ي آنها پيدا كند. البته من به عنوان راوي بايد اشاره كنم كه دني بعد از خواندن بوف كور، فرصت نكرده بود كه كتاب ديگري بخواند، و تمام وقتش را متمركز كتاب و دردهايش كرده، و گاهي حتي تا مرز اخراج از مدرسه هم پيش رفته بود.

دني، با فكر كردن بر اينكه چگونه دردهايش را تخليه كند، به اين نتيجه رسيد كه حتماً بايد به شرايط موجود اعتراض كند. و اينكه به چه كسي يا چه چيزي اعتراض كند، اصلاً موضوع كوچكي نبود كه بنوان به ساده گي از آن گذشت. پس سعي كرد تمام فكرش را متمركز اين مسأله كند.

وقتي بيست و يك سال و دو ماه و سيزده روز از عمرش گذشت، با در نظر گرفتن تمام جوانب، به اين نتيجه رسيد كه بايد برود و به پادشاه1 اعتراض كند. تصميم گرفته بود كه يك روز برود و در يك مكان مناسب، جلوي اتومبيل پادشاه را بگيرد و اعتراض خود را نسبت به دردهايش، هم به صورت كتبي و هم به صورت شفاهي به اطلاع وي برساند. پادشاه، از هر نظر براي اين منظور، گزينه ي مناسبي بود. به اين دليل كه از حكومت وي سال ها گذشته بود و بنابراين طبيعي بود كه دردهاي دني2، مربوط به شخص پادشاه باشد. تصميمش اين بود كه خودش، حتماً حضور داشته باشد، چراكه نوشتن نامه را چندان مفيد نمي دانست به اين دليل كه شايد كسي اجازه ي رسيدن نامه به ايشان را ندهد.

يكي دوسالي كه بزرگ تر شد3 ، به اين نتيجه رسيد كه گفتن دردهايش به پادشاه فايده اي ندارد. مگر طي اين سال ها كم به او گفته بودند؟ و در ضمن به اين نتيجه هم رسيد كه دردهاي وي بزرگ تر از آن هستند كه با گفتن آرام شوند، بنابر اين تصميم گرفت تا اعتراضش را به صورتي ديگر بيان كند. تصميم گرفت پادشاه را بكشد.

خود دني هم از اين تصميم دچار ترس شده بود، اما دردهايش آنقدر بزرگ شده بودند، كه مثل بيماران مبتلا به گواتر، از زير گلويش بيرون زده بودند، البته خودش اين طور احساس مي كرد. بنابر اين عزمش را جزم كرد و سعي كرد تا پولي براي خريد تفنگ و يادگيري تيراندازي، پس انداز كند. به همين خاطر هم دنبال كار گشت، و از بس سرش شلوغ شده بود، نمي دانست چه بكند.

تازه تيراندازي اش خوب شده بود و داشت نقشه ي قتل پادشاه را تكميل مي كرد كه اتفاقي افتاد. بيماري سرطان معده، كار پادشاه را تمام كرد. و درست همان موقع بود كه دني به اين نتيجه رسيد كه يك جاي كار را اشتباه كرده است. بنابر اين فكرهايش را مرور كرد و سعي كرد بفهمد ايراد كار كجاست و مقصر اصلي را پيدا كند. و تا آن موقع مي توانست با شكار حيوانات وحشي كمي دردهايش را تسكين دهد.

بيست و چهار سال و چند ماه از عمرش گذشته بود كه فهميد نبايد براي پيدا كردن مقصر، آنقدر دور مي شد. مشكل اصلي توي خانه ي خودشان بود. پدر و مادرش. او هنوز توي خانه ي پدرش زندگي مي كرد، چون فرصت نداشت تا به كارهاي خانه رسيدگي كند و آشپزي كند و لباس هايش را اتو كند. در واقع او كار هاي مهم تري داشت كه بايد به آنها رسيدگي مي كرد. و از همه مهم تر امتحاناتش نزديك بودند، و بنابراين، اين فكر كه بايد به نشانه ي اعتراض، خانه را ترك كند نيز دور انداخته شد.

در يك روز بهاري، وقتي داشت بيست و پنج سال و هشت ماه و سومين روز از زندگي اش را مي گذراند، متوجه شد كه مشكل عمده ي دردهايش، خودش هستند. او خودش را براي اولين بار مقصر مي دانست، به اين دليل كه احساس مي كرد كم كاري از خودش بوده كه اجازه داده تا اين همه درد توي وجودش انبار شود. اگر او هر كدام از آنها را به موقع درمان كرده بود، يا براي آنها چاره اي انديشيده بود، اين طور روي هم نمي ماندند كه حالا باعث عذاب شوند. مثلاً اينكه پدرش موقع غذا خوردن ملچ و مولوچ زيادي مي كرد و اين درد بزرگي در سراسر زندگي اش بوده را بايد خيلي زودتر از اين ها با وي مطرح مي كرده و او را مجبور به ترك اين عادت زشت مي كرده است.   

بعد از مدت ها ياد تفنگ اش افتاد و تصميم گرفت كه خودش را بكشد. مطمئناً اين تصميمي عجولانه بود و از سر عصبانيت. وگرنه از دني كه سعي مي كرد با تمامي مسايل، از نگاهي كاملاً منطقي برخورد كند، اين تصميم بعيد بود. خوشبختانه دني هم پس از مدت كوتاهي متوجه شد كه دارد اشتباه مي كند و كشتن خودش كار درستي نيست. اساساً اگر دني خودش را مي كشت، تكليف دردهايش چه مي شد. بنابر اين سعي كرد، با روش هميشگي، يعني تفكر منطقي و خلاق، مشكلش را حل كند و راهي براي التيام دردهايش پيدا كند.

روز تولد بيست و هشت سالگي، درست وقتي كه هديه ي نامزدش را، كه او هم مثل دني، گوشه گير و كمي اخمو بود، و دردهاي زيادي داشت كه توي دلش ماسيده بودند، باز كرد، راه حل را پيدا كرد. كيك تولدش را نيمه كاره رها كرد، از پدر و مادرش عذر خواهي كرد و به اتاقش رفت. يك دسته كاغذ سفيد جلويش گذاشت، و وقتي خواست فكرش را عملي كند، فهميد كه توانايي اش را ندارد. بنابراين مهم ترين تصميم زندگي اش را گرفت. فهميد كه بايد داستان نوشتن را ياد بگيرد و سعي كرد هديه اش را تا انتها بخواند.

 

پي نوشت ها:

1- كشور آنها به شكل پادشاهي اداره مي شد، و خود اين موضوع، يكي از همان دردهاي بزرگ بود، كه چرا وقتي تمام دنيا به روش دموكراتيك، رييس جمهور خود را انتخاب مي كنند، آنها بايد پادشاه داشته باشند. مسلماً دني اطلاع نداشت كه خيلي از كشورهاي ديگر، مثل عربستان هم پادشاه دارند. راوي.

2- بيشتر آنها البته، وگرنه بعضي از دردهاي دني ابداً به پادشاه ارتباطي نداشتند. متأسفانه دني در اين زمان دچار نوعي ديد بسته شده بود. راوي.

3- كم كم دانشگاه اش داشت تمام مي شد، و تصميم گرفته بود كه به درسش ادامه دهد. راوي.   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:58 توسط من |

آشنایی با تاریخچه ي موسیقی بلوز1

 

بلوز نوعی فرم موسیقی و شعر بومی امریکاست که پیشینه و الگوی مستقیم اروپایی و آفریقایی ندارد، به عبارت دیگر مخلوطی از هر دو اینهاست و در بعضی اوقات کاملاً متفاوت از هر دو؛ اگرچه مثال های متعددی از ترانه های  بلوز  آمریکایی وجود دارد  که شباهت زیادی به ترانه های شمال غرب افریقا دارد.

کلمه « بلوز»  از دوره الیزابت به بعد پیوند قدرتمندی با مفاهیم مالیخولیا و افسردگی دارد . اولین کسی که گفته می شود از عبارت «the Blues»  به معنای امروزی آن استفاده کرده نویسنده ي آمریکایی ، واشنگتن ایروینگ2 است.

از نظر تاریخ پیدایش، موسیقی بلوز ابتدا در اواسط قرن 19 توسط سیاهان مهاجر  آفریقا، كه عمدتاً به نواحی جنوب و جنوب شرقی آمریكا مهاجرت می كردند پدید آمد. گفته می شود كه در مزارع جنوب، زمانی كه سیاهان ِ برده از طلوع خورشید تا غروب به كارهای سخت و طاقت فرسا مشغول بودند، ناراحتی خود را با سر دادن ملودی های خود ساخته، به صورت فریاد ابراز می كردند كه این آوازهای دسته جمعی، به صورت پرسش و پاسخ بین دو یا چند گروه از كارگران را فریادهای مزرعه ای3  مي گفتند. (اصولاً به همین دلیل، یكی از بارزترین مشخصه های موسیقی بلوز، سؤال و جوابی بودن ترانه و ساز و همچنین فی البداهه بودن نوازندگی در آن است.)

بعدها و پس از آزادی برده ها، این آوازخوانی در اجتماعات و حتی در كلیسا دنبال شد و به تدریج با آشنا شدن با سازهای اروپایی، آنها گیتار، هارمونیكا(ساز دهنی) و پیانو را در موسیقی خود به كار بردند تا به موسیقی خود شكل و فرم بیشتری بدهند.

تولد بلوز
در یك شب گرفته در سال 1903، و.س. هَندي4  كه رهبر یك اركستر موسیقی جز5 بود، در یك ایستگاه قطار كاملاً خلوت در نزدیكی می سی سی پی منتظر قطار نشسته بود. به دلیل تاخیر چند ساعته ي قطار، هَندي روی نیمكت چوبی ایستگاه قطار به خواب رفت. ناگهان با صدایی از خواب بیدار شد و خود را یکه و تنها، رودررو با سیاه پوست قوی هیكلی دید كه در كنار او نشسته و ترانه ای در مورد رفتنش به جنوب، به صورت فی البداهه می خواند. مرد لبه چاقو را روی سیم های گیتارش می لغزاند و گیتار می نواخت. او یك خط از شعرش را سه مرتبه و با آكوردهای مختلف می خواند و با گیتار به آن جواب می داد.  وي بعدها اذعان كرد :« این عجیب ترین و مرموزترین چیزی بود كه تا به آن روز شنیده بودم.» و آنچه مرد سیاه پوست می خواند چیزی نبود جز بلوز .
در 1912، هَندي كه شیفته موسیقی بلوز شده بود، شروع به جمع آوری، تدوین و انتشار نت های موسیقی بلوز كرد. انتشار دو اثر « بلوز مِمفيس »6  در این سال و متعاقب آن «بلوز سنت لوئيز»7 در سال 1914 با استقبال عامه مردم روبرو شد وموجب محبوبیت بیشتر آن درچرخه ي موسیقی آمریکا شد. به این ترتیب موسیقی بلوز رسماً متولد شد و به جرات می توان گفت كه تولد رسمی خویش را مدیون هَندي بود.
طی سال های اولیه ي قرن بیستم، موسیقی بلوز به تدریج به تگزاس، لوئیزیانا، می سی سی پی و حتی سواحل غربی گسترش یافت، به گونه ای كه ناحیه ي دلتای می سی سی پی، تبدیل به مهد شكل گیری سبكی از موسیقی بلوز شد كه به دلتا بلوز8 معروف است و امروزه اصیل ترین و تأثیر گذارترین سبک بلوز محسوب می شود.

ریشه های بلوز
ریشه های اولیه ي بلوز در اعماق تاریخ مدفون شده و اطلاع چندانی از آن در دست نیست. قدر مسلم آن است که آوازهایی که بردگان سیاه از سرزمین مادریشان -آفریقا- به یادگار داشتند ، در طول چند قرن مجاورت با موسیقی بومی آمریکا و الهام گرفتن از نغمات و ملودی های موسیقی اروپا، به تدریج فرم خاصی به خود گرفت و در اوایل قرن بیستم با نام «موسیقی سیاه»9 در آمریکا مطرح شد.
موسیقی سیاهان در آن زمان، در سه شاخه ي جداگانه و وابسته به هم در حال رشد و تکامل بود که عبارت بودند از: جز و بلوز و رِگتایم10. با رشد صنعت موسیقی و ساخته شدن گرامافون در دهه 1910 و نیز فعال شدن تعداد زیادی از شرکت های محلی ضبط و پخش صدا، آوای سیاهان توانست خود را به گوش مردم سراسر آمریکا برساند. سربازان آمریکایی پس از جنگ جهانی اول  بلوز  را به خانه های خود بردند. البته آنها قطعا  بلوز را از اروپایی ها یاد نگرفته بودند، بلکه  آن را از سربازان سفید پوست جنوبی  که در تماس بیشتری با پدیده  بلوز بودند، شنیدند. در خلال دهه ي 20،  بلوز  تبدیل به یک شور ملی شد. آثاری از خوانندگان پیشتاز  بلوز از جمله بِسي اسميت11 و کمی بعد در دهه ي 30، بيلي هاليدي12 میلیون ها نسخه به فروش رسید. دهه ي 20 شاهد این پدیده نیز بود که  بلوز  به عنوان یک فرم و سبک موسیقی ، به صورت گسترده توسط نوازندگان جز نواخته شود.

نکته ای که باید در مورد بلوز به خاطر سپرد این است که بلوز (مانند بسیاری از انواع موسیقی سنتی)، اساساً از ماهیتی آوازی برخوردار است. ترانه هایی که سیاهان در سرزمین مادریشان (آفریقا) سرمی دادند بیشتر سبک و سیاق آوازی13 داشت، یعنی بسیاری از آهنگ ها صرفاً آوازهای دسته جمعی بودکه هنگام کار در مزارع  خوانده می شد وهیچ سازی هم به همراه نداشت، و اغلب به کف زدنی بسنده شده و یا حداکثر یک ساز کوبه ای آنها را همراهی می کرد. شاید اهمیت مقوله ریتم14 در موسیقی سیاهان را، از همین جا بتوان دریافت.

 

ادامه ی مطلب را در مجله مان بخوانید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:31 توسط من |