تبليغاتX
نوشته های نانوشته

 

یادداشتی کوتاه بر فیلم «کلاغ پر» به کارگردانی شهرام شاه حسینی

 

گاهی فکر می کنم سینما یعنی همین. یعنی اینکه توی سالن تاریک بنشینی و تمام تلاشت، از ابتدا تا انتهای فیلم این باشد که دیالوگ ها را از صدای تنقلات همپالکی هایت تشخیص دهی. یعنی اینکه بنشینی و تا انتهای فیلمی را ببینی که همان ده دقیقه ی اول، تمام سالن می دانند که به کجا خواهد کشید.

سینما یعنی همین. گاهی فکر می کنم سینما یعنی همین که به جای اینکه با چند نفر بنشینی و اخم آلود، هی سرت را بخارانی که روابط و معناهای فیلم را کشف کنی؛ همینطور و بی هیچ دلیلی به شوخی بی مزه ی « کلاغ ... پر. مسعود ... پر. رویا هم پر.» بخندی و یکی دو ساعتی به قول یکی از حاضران «خوش» باشی.

گاهی یاد دو سال پیش می افتم که توی همین سالن، وقتی فیلم «آکواریوم» ایرج قادری را می دیدم هم، به این فکر کردم که لابد سینما یعنی همین. یعنی همین که هنوز وقتی بعد از سی سال، چاقویت را از جیبت در می آوری، تمام سالن برایت «سوت» و «هورا» بکشند.

فکر می کنم، بعضی اوقات، سینما یعنی همین که وقتی دو نفر در فیلمی موفق شدند، بنشینی و هی فیلم بسازی بر اساس داستان یک زوج – یک زن و یک مرد – که هر دو شیطنت دارند و در عین حال صمیمی اند. و فکر می کنم که سینما یعنی اینکه این فیلم ها را بسازی و بعد ایراد بگیری به سینمای پیش از انقلاب که: « فیلمفارسی» می ساختند.

سینما یعنی همین که دو ساعت توی سالن بنشینی، بدون اینکه فکر کنی بازیگر نقش مسعود، چرا فقط در نقش « بَدمَن های بچه مایه دار گول زن» ظاهر می شود. و سینما یعنی همین که نپرسی آقا حسام! واقعاً اگر قیافه ی شما شبیه الویس پریسلی مرحوم نبود، باز هم جایی ، کار پیدا می کردید؟ وحالا که خدا را شکر، بزنیم به تخته، خوش تیپ هستید، جایی به جز ایران و احتمالاً هندوستان، کار پیدا می کنید؟

و گاهی فکر می کنم سینما یعنی همین که بنشینی توی سالنی که استاندارد نیست، که تصویر خوب ندارد، که صدای خوب ندارد، که هنوز وقت عوض کردن نگاتیوها ، تو می توانی بروی و هر کاری که داری، با فراغ بال، انجام دهی و به ادامه ی فیلمت هم برسی.

و سینما یعنی همین که دو ساعت فیلمی را تماشا کنی که نه نورپردازی مناسبی دارد، نه فیلم برداری جالبی، و نه بازی درخشان و متفاوتی.( به جز بازی اکبر عبدی که از او انتظاری جز این نمی رود.)

و گاهی فکر می کنم سینما یعنی همین. یعنی یک دختر و پسر که از نامزدهایشان جواب رد شنیده اند، خیلی اتفاقی! باهم آشنا شوند، با هم دست به یکی کنند که آنها را بچزانند، خیلی اتفاقی عاشق هم شوند و خیلی اتفاقی دوباره زوج جدا شده را به هم برسانند؛ چون احتمالاً خیلی اتفاقی آدم های بسیار خوبی هستند، و احتمالاً خیلی اتفاقی داستان به پایان خوش تری از عشق ِ خیلی اتفاقی آنها نیاز دارد.

و خیلی اتفاقی سینما همین است انگار. که خیلی اتفاقی آنقدر توی داستان آب بسته شود که تو به دیگرانی که به دیدن فیلم می روند پیشنهاد کنی حتماً برای دیدن فیلم، چتر و بارانی به همراه داشته باشند.

و حتماً سینما یعنی همین. یعنی همین که ما برویم به دیدن این فیلم و راضی بیرون بیاییم، و باز کسی همین بازیگرها را بردارد و بگذارد توی یک داستان شبیه همین، و ما باز هم برویم و ببینیم و راضی باشیم و باز یکی، و باز ما، و باز یکی ... .و سینما یعنی همین ها که به زنده ماندن سینما کمک می کنند، یعنی ما و آقای شاه حسینی ها و ایرج قادری ها. و سینما یعنی همین، حتماً یعنی همین.

و سوالی مانده برایم که از آقای صفار هرندی می پرسم: آقای وزیر! واقعاً اگر فیلمی با مضمون زندگی مشترک چند روزه ی یک دختر و پسر در یک خانه ی ویلایی، دور از چشم پدر و مادر و در حالی که هیچ نسبتی با هم ندارند، در دوره ی وزارت شما ساخته نمی شد؛ چه الم شنگه ای راه می انداختید؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:42 توسط من |