این مطلبی است درباره ی شعر نقشه ی دیواری اثر آرش قربانی که می توانید آن را اینجا بخوانید:
http://www.minrova.blogfa.com/
اجازه بدهید از این جا شروع کنیم، از مردی که غایب است. که زیاد هم مطمئن نیستم غایب است ، که هنوز مزاحم واژه های من نیست، پس یعنی حاضر است؟ که وقتی حاضر است، به گمشده ای (غایبی) خیره می شود، که عکس هایش ، تصاویر غایبی برای حاضر کردنش، روی دیوار است. شخص غایب، به عکس گمشده خیره نمی شود، بلکه خیره گی اش به خود گمشده است. گمشده حاضر است برای او که خودش معلوم نیست که چقدر حضور دارد.مرد غایب دارد گمشده را حاضر می کند یا دیوار که عکس هایش را بر خود حمل می کند؟ شما نمی دانید که آیا شخص غایب مزاحم واژه های من شده، مگر نه اینکه نمی گذارد من از این تصویر به جای دیگری روم، و یا اینکه فقط به عکس ، به گمشده خیره است. پاسخ شما غایب است برای من. کمی خیس نشده اید؟
قرار است به جایی برویم که زیاد هم دور نیست. به رستورانی که علیرغم نزدیکی باز هم غایب است.قرار است حاضر شویم در جایی که خود غایب است.و غذای دریایی اش حضور غایبی است که تنها ماهی ها می دانند از حضورش چقدر فاصله داریم. فاصله یعنی چه؟ روی نقشه اینجا. و انگشتی به اشارت، ما را، غیاب مان را، در آنی به حضور مبدل می کند. و مگر خورد ماهی ، جز غایب کردن تنها نشانه ی حضور دریا نیست؟ ما به مهمانی بازی حضور/غیاب آقای شاعر رفته ایم.
ما در حضور غایبیم. ما در نقشه ای حاضریم که خود غیابی است از جهان. و پارا دوکس بزرگ شعر این جاست: ما که تا بند پایانی شعر حاضر بودیم، متوجه می شویم که در نقشه ای حاضریم که خود نشانه ی غیاب جهان است. من گرفتار بازی شده است و دایم این سوال را از خودش می پرسد که چقدر حاضر است.
آقا ببخشید! من بی جهت سعی در حاضر کردن ِ غایب ِ شما داشت.
پی نوشت:
من فکر می کند که اصولا هر شعر خوب احساس سهل و ممتنع بودن را در خواننده ایجاد می کند. و این شعر آرش قربانی نیز همین احساس را در من زنده کرده. در این شعر با فرمی روبرو هستم که قبلا شبیه اش را ندیده ام. زبانی ساده و روان، به همراه سوالاتی جدی از دنیا ، که هر چه بیشتر می خوانی اش، برایت تازگی دارد. شعر آرش قربانی، اکنون و این شعر، با فاصله ای ایمن و مطمئن از شعر دهه ی هفتاد ایستاده ، و با اینکه پیش بینی کاری پر خطر است، باید بگویم مؤلفه های جدیدی را به شعر معاصر می دهد. شعر آرش قربانی شعری است که خصوصیت جهانی شدن را دارد، هم به لحاظ زبان اش و هم به لحاظ دغدغه هایی که در خود دارد، اگر چه با سطر و ما كه در اين نقطه هستيم چندان موافق نیستم، چراکه معتقدم تنها برای تلنگر بیشتر به ذهن خواننده نوشته شده که بر حضور تاکید بیشتری کند.
1
گندم
گندم ، گندم است
نه اشارتی دور به موهای طلایی شاهزاده
و نه کاکلی زرد خورشید
گندم است
همانقدر که درخت نیست
که آب نیست که کلمه
قطعیت این گزاره ها بدجوری آزاری شده، نیست؟
گندم نام زنی بود که دوستش داشتم.
2
آرش
آن روزها که شما نبودی خانوم. ما را برده بودند تا سر حد زمین مشخص کنیم. آقایی دست ما را گرفت و بردمان بالای البرز کوه. آن روزها وسعت ما همان چهار جریب بود کناره ی کوه، که وقتی هم پر از برکت می شد، باز نه آنقدر طلایی می زد. آقا خودش به زمین هاش رضایت نمی داد، رضایت ما هم نپرسید. گفتیم آقا! ما کجا و همت بلند کجا. ما که تیر بیاندازیم، می افتد همین پیش پای شما. گفتیم آقا! ما که تیر بیاندازیم روی آمدن نداریم. پایین ، زن مان، بچه مان. گفتیم آقا! ما زمین مان گندم ِ روزی می دهد. گفتیم ما گندم می دهیم به باج، که آقا برگ ساز کنند به دفاع، نه که باز خطر بازی به ما کنند به ناز!
آقا خودش تیر انداخت. ما را هم پایین نیاورد.
3
همیشه کسی دیر می رسد
ما روی صخره ایستاده بودیم
با شاخه ی زیتون توی دستمان
کبوتر سفید هم به بازی دستمال مرد قیقاج می زد.
شما هم نبودید
وقتی کسی داشت جای تان را پر می کرد.
این روزها
کسی از البرز کوه تا تهران را پیاده همت نمی کند.
4
از البرز که پایین افتادم
گاوها ثور شده، برجک ما باروی تان
سروها قد شما، کمان مان ابروی تان
پهلوان شد یل و از اسب به زیر افتاده
کار خود را به زن و بچه و گندم داده
گندمی را که نشد خواند به جو می دادیم
کار مردم به یکی سایه ی نو می دادیم
شاعران یا پی دریوزگی و درویشی
یا که با نعت و ثنا جامه ی نو می دادیم
ما دچار صلح بزرگ بودیم
و شاعر که سازش گم شده بود، گرفتار وزن و قافیه غزل می ساخت.
شما خانوم؟
توی اندرونی از چشم ما پنهان بودید.
5
تهران
به تهران که رسیدم
آرش مانده بود بالای کوه
دست هایم بوی اودکلن می داد و
یقه ی انگلیسی آمده بود روی کتم.
چهار دیوار نوشته بودیم برای شاعر
که از گندم، عزم به مصالح ملی برده بود.
شما دنبال حقوق تان می کردید خانوم
ما هم گندم نو می آوردیم در بهارستان نو
جنگ بزرگ در راه است
کسی هم نیست که دست ما را ببرد امامزاده داوود حالش خوب شود کمی.
6
آخر
گندم هنوز گندم است
معشوقه هنوز موهایش شلال، در دست باد
هنوز کسی توی جنگ بزرگ گیر کرده
و شما خانوم!
هنوز هم نیستید.
دو تصویر در سال های اخیر دیده ام که هنوز هم هر بار به یادشان می افتم جذابیت اولیه شان پابرجامانده برایم. اولی، آخرین تصویر ابومصعب الزرقاوی است که تی شرتی مشکی به تن دارد و بمب به خودش بسته و ادعای براندازی امریکا را دارد؛ با نی شرت مشکی.و دیگری تصویر افشین خواننده ی ایرانی ست در کلیپی که آهنگی با ریتم ر ِنگی دارد و صحبت از ماچ و موچ و دلبری ست در آن و روی تی شرت آقای خواننده عکس چگوارا چاپ شده. توی این دنیا چه خبر است.
مداد را که روی کاغذ می گذارد
سه خط قبلا ّ کشیده شده اند
مورب
ادامه می دهد مورب را
(هاشور)
و من آنجا ایستاده ام
درست وسط ِ وسط ِ کاغذ
پس کله ام چسبیده وُ
روی صورتم را مورب می زند
باران
هاشور.
قد می کشم و بلند می شوم
و شاید دراز
تا
درازترین ِ از اورست بلندتر را قبلا ّ گفته بودی پس دوباره نمی گویم.
گاهی از اسب می افتی روی نقطه ای که درست مرکز زمین است.
از شمال شرقی
به
جنوب غربی
هیکلت را که بیاندازی روی آرنج معلوم می شود مال ِ بلند شدنی یا نه. آقای عزیز! قد کشیدن شما هم عمودی ست ؟
شمال جایی ست در شمال ِ همین صفحه
وَ او دارد زیر ِ پایم را می زند مثل زیراب زن
وَ مورب می زند هاشور
از شمال شرقی
تا جنوب غربی می زند هاشور
من حتی به شمال هم نمی روم.
کف پاهایم چسبیده روی کاغذ وُ
صورتم را او می زند مورب باران حتی هاشور.
وَ من
از ابر که بالاتر بروم، دیگر تمام می شود.