تبليغاتX
نوشته های نانوشته
قبل از شروع بگویم که با پست مطلب قبلی انتظار داشتم که این عکس العمل را شاهد باشم. مگر همه ما کار سفارشی نکرده ایم؟ مگر همه برای بردن جایزه جشنواره ها مطلب ننوشته ایم. آن مطلب را نوشتم که بدانم نظرتان راجع به روند داستانی آن چگونه است. که نگفتید چیزی. بماند.

جام جهانی شروع شده و امروز هم ایران بازی دارد. پیشنهاد اروپا هم یک هفته قبل به ایران تقدیم شده. یک ماه پیش هم امریکا به ایران ازطریق لیبی پیغام مشخصی فرستاد. احمدی نژاد هم به بوش نامه نوشت. یکی دو روز بعد از پیشنهاد اروپا زرقاوی در عراق ترور شد. پیشنهاد اروپا به راستی متهورانه است و طوری که ایران نمی تواند نپذیرد. ایران مسابقه دارد. و اگر بتواند نتیجه خوبی بگیرد مثلا امروز مکزیک را ببرد، آنوقت سراسر ایران غرق شادی می شود. و مهیا برای  اینکه بتوان اعلام قبول کرد. حق مسلم ما هم به فراموشی سپرده می شود در هیاهوی جام جهانی و غایله بالاخره حل می شود. فقط می ماند اینکه ایران اگر از آنگولا هم اگر ببازد چه می شود؟  یاد فیلمی افتاده ام که  در انگلستان و هنگام برگزاری فینال جام حذفی یک دزدی بزرگ صورت می گیرد چون همه جا تعطیل است. جام جهانی شروع شده و همه جا فقط حرف فوتبال است. منتظر اتفاقات خارق العاده باید باشیم؟

 همین.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 15:5 توسط من |

سلام به همه

برای اولین بار تصمیم گرفتم که کار سفارشی انجام بدم و توی مسابقه شرکت کنم. یکیش رو امروز می ذارم. بقیه اش رو بعدا. نظر فراموش نشه لطفا

 

آن روز همه چیز عجیب بود

هشت سالم بود.مطمئن هستم. حتي حالا كه سال ها از آن موقع مي گذرد ، مطمئن هستم. چون سال تولد من خيلي سر راست است و سال آن اتفاق هم فراموش نشدني. يكي از سؤالات هميشگي من اين است كه براي آن ها كه سال تولدشان مثلا ً 48 يا 67 و يا 73 است، محاسبه ي گذشت سال ها خيلي سخت تراز ما كه سال تولدمان سال 60 بوده، هست يا نه. من كه فكر مي كنم گذر سال ها براي آن ها خيلي سخت تر است.

هشت سالم بود و اميرعلي دو سال از من كوچك تر. من كلاس دوم بودم و او هنوز مدرسه نمي رفت. و مثل تمام خانواده هايي كه دو پسر با فاصله ي سني كم دارند، خانه ي ما پر بود از شيطنت و بازي گوشي و دعواهاي ما دو نفر. بماند كه هر وقت بازي كم مي آورديم، سراغ آن آخري و يا به اصطلاح ته تغاري مي رفتيم كه يكي دو سالش بود.

هشت سالم بود و روز قبل هم پر بود از شيطنت و بازي و خستگي، و شب كه دير وقت خوابيده بوديم. ساعت هفت و نيم از خواب بيدار شدم و با عجله به آشپزخانه رفتم. مادر نبود. به پذيرايي كه سر زدم، ديدم مادر سفره را برخلاف هميشه آورده آن جا روبروي تلويزيون، مثل آن موقع ها كه مهمان مي آمد و سفره ي بزرگ پهن مي كرديم. سلام كردم و پرسيدم كه چرا به موقع بيدارم نكرده اند براي مدرسه. پدر گفتمدرسه تعطيل است، من هم سر كار نرفته امگفتم چرا كه گفتحالا برو صبحانه بخور تا بعد

عجيب بود كه آن صبح بر خلاف هميشه با شوخي ها و صدازدن هاي مدام مادر بيدار نشده بوديم، عجيب بود كه آن صبح پدر سر كار نرفته بود، عجيب بود صداي گرفته ي پدر و عجيب بود كه آن صبح صبحانه مان را كنار تلويزيون مي خورديم، مثل آن موقع ها كه ....

نشستيم سر سفره. مادر چاي مان را آورد و ما هم شكر ريختيم توي آن براي شيرين شدن. براي ما صبحي بود كمي متفاوت با صبح هاي ديگر، پس هم چنان من و اميرعلي سر به سر هم مي گذاشتيم، تا اين كه مادر فهماند به مان كه سر و صدا نكنيم؛ مثل آن موقع كه پدر خسته بود يا مثل آن موقع كه سرش درد مي كرد و يا مثل آن موقع كه عصباني بود ، همان موقع كه با كوچكترين سروصدايي از كوره در مي رفت كه چقدر شيطنت مي كنيم ما دو نفر، و ما هم مجبور مي شديم برويم توي اتاق مان يا ساكت بمانيم. اما پدر عصباني نبود، خسته هم . تازه اول صبح بود، چه كسي اين موقع خسته است؟ اين ها همه عجيب بود. و عجيب تر اين كه اولين باري بود كه اين اتفاق صبح مي افتاد، برخلاف هميشه ي شب ها.

درست هشت سالم بود و من بعد از اين كه با اشاره ي مادر ساكت شدم، براي اولين بار به تلويزيون نگاه كردم. شلوغ بود. پر از مردمي كه عزاداري مي كردند و به سينه شان مي زدند. تا محرم كه هنوز خيلي مانده! اين را با خودم گفتم وُ بلند تر: الان كه محرم نيست، براي چي عزاداري مي كنند. «امام فوت شدن»، پدر بود كه جوابم را داد و سرش را برگرداند، طوري كه صورتش را نبينيم.

به همين سادگي بود. هشت سالم بود و همه چيز برايم به همين سادگي بود. امام فوت شده. مي دانستم معني فوت شده يعني چه. مي دانستم كه وقتي آدم مهمي مي ميرد نمي گويند مي ميرد، بلكه مي گويند فوت شده. و براي من اين جمله به همين سادگي بود. اما در آن لحظات حسي را تجربه مي كردم كه هر وقت به آن فكر مي كنم، مي فهمم به اين سادگي ها هم نبوده. آن حضور سنگين نگاه هاي پدر و چشم هاي قرمز مادر، كه آن موقع نمي دانستم از چيست، كه بين صورت هاي ما و سفره و تلويزيون سرگردان بودند، دست هاي شان كه بعد از ده پانزده دقيقه هنوز يك لقمه هم جمع نكرده بود، آن حضور آدم هاي سياه پوش كه مي زدند به سينه و سرشان؛ به همرا ه ِ نبود ِ‌ كسي كه نبودش باعث ِ بود ِ اين همه شده بود. به اين سادگي ها هم نبوده حتما ً. آن موقع، من درست هشت سالم بود.

سال 68 بود و اميرعلي شش سالش. آن موقع هم مثل حالا كمكي به جمع كردن سفره نمي كرد. به همين خاطر هم بلند شد و شروع كرد به ورجه وورجه در اتاق. من منتظر بودم تا ببينم كه مادر چه مي كند. اما مادر هم چنان منگ بود انگار و حواسش به لقمه اش، مثلا ً. امام. آن روزها امام براي ما همان آقايي بود كه شنبه شب ها ساعت 9 مي آمد توي تلويزيون و سخنراني مي كرد. وقت خواب ما بود و مي ديديم كه چطور پدر و مادر با حرص و ولع نشسته اند پاي صحبت هاي او. آن روزها امام براي ما فقط يك اسم بود. اسمي مانند تمام اسامي ديگر. هنوز نمي دانستيم آنچه ها كه بعدترها فهميديم از امام و انقلاب و جنگ و اين ها. فقط مي دانستيم كه تا چندي پيش كشور ما درگير جنگ بوده و اين را هم از تصاويري كه تلويزيون از مردان سبزپوش ِ خاكي پخش مي كرد، مي فهميديم و حرف هاي جدي ِ پدرها و مادرها كه هر وقت شروع مي شد مي زديم به چاك. آن روزها امام تنها يك نام بود. آقايي بود كه توي تلويزيون، توي كتاب و خيلي جاهاي ديگر عكسش را مي ديديم. آقايي بود كه همه به او مي گفتند «آقا» يا «امام». آن روزها، و يا بهتر بگويم تا قبل از آن روز، امام تنها يك نام بود براي من.

پرسيدماين ها همه آشناهاي امامَن؟» اين قدر مي دانستم كه براي ختم يا عزاي يك شخص مرده، آشناهايش جمع مي شوند. و عجيب اين بود كه آيا امام اين همه آشنا دارد، به واقع؟ پدر گفتامام .... همه ي اين ها .... آره.... همه ي مردم آشناهاي امام هستن....». برخلاف هميشه نمي توانست دو سه كلمه بيشتر صحبت كند. صدايش بد جوري گرفته بود.گفتمچرا؟ مگه چي كار كرده كه اين همه آشنا داره؟». « امام.... انقلاب.... بدون امام.... معلوم نبود چي مي شد.... جنگ.... بدون امام...... بزرگ تر كه شدي.... امام..... امام مرد خيلي بزرگي بود....» با خودش حرف مي زد يا با من، نمي دانستم. سرش را پايين انداخت. ديگر نمي توانست ادامه بدهد، و آن روز فهميدم كه مي خواهد گريه كند و نمي تواند.

سال 68 بود. وَ با اينكه سال هاي بسياري از آن روز مي گذرد، وقايع كاملا ً در خاطرم مانده است. يك دليل آن، مهم بودن آن روز است و ديگري، حرفي كه اميرعلي شش ساله گفت. يكدفعه درآمد كهتا وقتي زنده بود قدرش رو ندونستن. حالا كه مرده دارن براش سينه مي زنن

جمله اش را كه گفت رفت به سمت اتاق مان. تا آن لحظه فكر نمي كردم كه اميرعلي به حرف هاي ما گوش مي دهد. وَ هرگز هم نفهميدم كه اين جمله را از كسي شنيده، و يا چيزي شبيه الهام باعث گفتن آن شده . مي دانستم كه اميرعلي حرف بسيار بزرگي زده و به همين خاطر خشكم زد. مادر يكي دو تكه از ظرف ها را برداشت و رفت به سمت آشپزخانه كه ما گريه اش را نبينيم. پدر نگاهش خيره به تلويزيون مانده بود و لبخند تلخي گوشه ي لبش ماسيده بود. سال، سال 68 بود. من هشت سالم بود و اميرعلي نمي دانم چند سالش.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 14:17 توسط من |

چه کسی می گوید که همیشه در و دهات بد است. علت تاخیر این بود که حمید سمندریان آمده بود اینجا. روز ۵شنبه سخنرانی و دیروز هم پرسش و پاسخ.

حمید سمندریان را همه اهالی هنر می شناسند. من اما تا به حال پای حرف هایش ننشسته بودم. سخنرانی روز اول فوق العاده بود. وقتی سمندریان حرف می زند از هنر ، با تمام سلول هایش حرف می زند. پر از انژی و پر از امید به آینده همراه با مقدار بسیار زیادی واقع بینی. و همه این ها در سن ۷۵ سالگی. خدا عمرش بدهد. در مورد تئاتر نمونه یا مستر صحبت کرد و اینکه مسئولان باز هم قول داده اند و این بار مثل اینکه کمی جدی تر. با یک سالن کامل و تقریبا بدون سانسور؟؟؟؟؟ میشه؟؟؟؟؟؟

جلسه پرسش و پاسخ هم مثل همه نمونه ها بود. یکی دو سال پیش که گرگان رفته بودیم، یکی از خانم هایی که می پرسید از من که فلانی چه کار کنم شاعر شوم، و من...... از محمد آزرم هم با التماس فراوان همین را پرسید. من که خودم را جای او و در نمونه اخیر سمندریان می گذارم جوابی که به ذهنم می رسد این است که شب زمستون توی آب یخ بخواب لخت. درست می شه. شهرستانی یعنی این. از سمندریان می پرسند آقا ما چه جوری لهجه مون رو درست کنیم. و او می گوید تمرین و مطالعه. فکر می کنند که طرف دارد کلاس می گذارد....... کمی لقمه جویده شده بدم خدمتتون.

خلاصه نصف انرژی روز اول پرید روز دوم. اما با همان باقی مانده دارم روزگار می گذرانم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 15:40 توسط من |

دو کار برای تان می گذارم. یکی مربوط به چند سال قبل و دیگری جدید. نظر فراموش نشود لطفا.

 

مشغول خواندن کتاب است. با چشم های بسته، حرکات زن را تعقیب می کند. زن صفحه ای را با اکراه ورق می زند. ملحفه را با غیظ کنار می زند و با ابروهای گره کرده، نگاهی به زن می اندازد. به آشپزخانه می رود و کشو را بیرون می کشد. زن فریاد می زند:" چی می خوای باز؟" چاقو را مخکم توی گردنش فرو می برد و بیرون می کشد. سر رو به زمین خم می شود و نگاهش، روی چاقوی خونین، میخکوب. زن، مبهوت ایستاده و تکان نمی خورد. چاقو را این بار کمی پایین تر فرو می بردو بر زمین می افتد. مدتی است تخیل ِ زن ادامه نیافته.

                                                                                                        اردیبهشت ۸۵

 

*********************************************************************

 

سیگار اول را که روشن کردم فقط سیگار بود که می سوخت

سیگار دوم

زندگی را آغاز کردم

                          و سوخت.

 و سیگار ِ آخر ِ پاکت ِ اکنون در آن طرف به من زل زده که نتوانستم بگیرانمش   تو بودی

- شاید کبریت نم داشته.

و شاید هم گلویت را اذیت می کرده ۲۰.

 

و سیگار آخر سوخت

با بمبی که تو بودی.

                                                                         بیرجند، آذر ۸۰

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:9 توسط من |